خرید بک لینک
-سلام شاگردان 

-علیکم سلام استاد 

-یک دوست جدید به صنف شما آورده ام، پهلوی کی بنشیند؟ ها پهلوی صبری بد اخلاق بنشین

-استاد مگر من بد اخلاق ام؟

-(هه هه) نه من بد اخلاق قبول؟

-نه نه

-استاد مضمون شما امروز نیامده، از اول گفته باشم صبری متوجه هستی؟

-اری استاد، پس کجاست که نیامده؟

-آخ از دست تو بد اخلاق، کار دارد نمی دانی عید نزدیک است.

-آها فهمیدم درست است استاد

-خدا حافظ صبری آخر صنف بیا کارت دارم

-درست است استاد

در صنف ما کسی به اندازه من چهره جدی ندارد به همان خاطر بعضی از استادان و هم صنفانم بد اخلاق خطاب می کنند. خندیدن را دوست ندارم، اما در صورت که کدام دلیلی برای خنده داشته باشم.


-اسمت چیست خواهر؟

-من سیما

-از کجا آمده ای، کمی دیر به مکتب شامل شده ای؟

-من از افغانستان آمده ام

-سیما از کجای اقغانستان؟

-از ارزگان

-خوب خوش آمدی به جمع ما.

-تشکر 

- راستی کدام علت خاصی بوده که این جا آمده اید یا خیر برای درست اینجا آمده ای؟

-بلی علت آمدن ما به اینجا مریضی خودم بود، می دانید که آنجا زمینه مساعد نیست..

- بلی خوب صحت یابی عاجل.

-تشکر بنگریم روزگار با ما چی می کند؟

   در آخر صنف باید میرقتم پیش سر معلم، استاد اجاره است داخل بیایم؟

-بلی صبری بیا داخل اینجا بنشین همراه ات کار دارم فقط دو دقیقه

- باشه استاد

-خوب اب دوست نو کی پهلوی ات نشته بد آشنا شدی؟

-بلی استاد، اشنا شدم

-خوب می شود هردو با هم درست بخوانید، پدر و مادرش بخاطر تداوی سیما به اینجا آمده اند. می شود امید باشد، مریضی او کمی جدی شده.

-باشه حتما چرا نه استاد، کاری دیگری ندارید استاد

-نه همین بود

-خوب روز خوش

-روز خوش 

روزی که ساعت اول درسی ما با خنده و شوخی آغاز شد و آنروز با خوبی گذشت، روز نو روزی نو.


چند ماه از آشنای ما و سیما گذشت، دختری خوبی بود، خوش اخلاق و درس خوان.

از اینکه در امتحانات هر دو نمرات خوبی گرفته بودیم، خوش حال بودیم. من بعضی اوقات که مشکل داشتم میرفتم، من و سیما با هم یک جا مشکل خویش را حل می نمودیم.

آنها در فامیل سه نفر اند، سیما، پدر و مادرش. مادرش زن خوش اخلاق بود سیما هم عینی مادرش بود و همانطور پدرش.


بعد از یک سال سیما و خانواده اش چون اینجا درد شان درمان نشدو عازم هند شدند. از اینکه در این یک سال با هم خو گرفته بودیم و همدیگر را مانند خواهر دوشت داشتیم بسیار غمگین شدم بخاطر اینکه بهتر نشده بود و خوشحال بودم بخاطریکه برای تداوی به هند رفتند..

دو سه ماه گذشت اما در این چند ماه فقط یکبار نوانستم با سیما حرف بزنم، زمانیکه با سیما حرف زدم، وقت گرفته بودند و  چند روز بعد باید تداوی می شد. و بعد از آن دیگر تا دیری از سیما خبری نشد.


                                     ادامه دارد...

برچسب: نویسنده: کیان زارعی‌پور تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:39

صفحه بندی